ميلاد عرفان پور
زرد است که با درد موافق شده است
تلخ است که لبریز حقایق شده است
شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاری است که عاشق شده است
******
اینجا فوران زندگی آنجا مرگ
مانده است در انتظار انسانها مرگ
یک روز به دیدار شما می آیم
این نامه برای زنده ها امضا مرگ
******
از دوزخ تن بهشت را باور کن
با آتش دوستی لبت را تر کن
مانند تنور باش و در خدمت خلق
با سوخته های نان شبت را سر کن
******
از بازی روزگار حیران شده ایم
در هاله ای از دریغ پنهان شده ایم
با این همه آرزوی دیرین در دل
آسایشگاه سالمندان شده ایم
******
پایم به زمین است ولی آزادم
فریادم اگرچه لال مادر زادم
هرچیز گرفتم به خدا پس دادم
صندوقچه کمیته امدادم
******
اینجا دل سفره ها پر از نان و زر است
آنجا جگر گرسنه ها شعله ور است
ای وای براین شهر که در غربت آن
همسایه ز همسایه خود بی خبر است